تبليغاتX
وبلاگ من

وبلاگ من

حرفهای دلتنگی من

سکوت
او یک نگاه داشت
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود.

چنان دل کندم از دنیا

                          که شکلم شکل تنهاییست

                                                ببین مرگ مرا در خویش

                                                                    که مرگ من تماشاییست
                                      *       *       *       *       *       *       * 
امشب آسمان تا انتها شکوه باران است و سرتا سر همه جا خاک نشسته است....

همه غبار آلودیم .....پس کجا باید رفت انعکاس طلایی چشم را نشانه گرفت...٬ آینه ٬ تو ٬من

همه چیز تاریک است و من گمشده ام ......

ومن ماندم آویزان جایی در بین زمین و آسمان .....

به تمنای نگاهی از سوی رحمت یار      تا بگیرم رخصت پرواز و دیدار نگار......

                 آسمان با من نیست   دل من رنگی نیست

                 کوچه ها پر شده اند       رد پای من نیست



امشب آسمان تا انتها شکوه باران است و سرتا سر همه جا خاک نشسته است....

همه غبار آلودیم .....پس کجا باید رفت انعکاس طلایی چشم را نشانه گرفت...٬ آینه ٬ تو ٬من

همه چیز تاریک است و من گمشده ام ......

ومن ماندم آویزان جایی در بین زمین و آسمان .....

به تمنای نگاهی از سوی رحمت یار      تا بگیرم رخصت پرواز و دیدار نگار......

                 آسمان با من نیست   دل من رنگی نیست

                 کوچه ها پر شده اند       رد پای من نیست


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 19:31  توسط کامیار  | 

فقط خوندن اين رو به عا شقا توصيه ميكنم . نه به تو 
  
 
 
 
 
 

دختر پرسيد : آيا من قشنگ هستم ؟ پسر گفت ؟ نه ..... دختر گفت : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني‌؟ گفت :‌نه ! سپس پرسيد :‌ اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد :‌ نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت :‌ تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم

  
 
  
 

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن/تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش))! يا (( تو را عاشقانه مي پرستم ))))مراقب خودت باش)) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم))پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد

 
  
 
 

از خدا خواستمت..نه از خودت.. اگه يه روزي تو را ازم  بگيره هيچي نميتونم بگم چون خودش تو را داد و خودشم گرفته.. اگه يه روزي نشه که ديگه باتو باشم .. ميام اينجا فقط مينويسم: خدا نخواست ما باهم باشيم... ولي بدون اون روز روز مرگ عشق منه

 
 
 
 
 
 

 

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

 

 
 
 
 
 
 

 

تخته سياهي بر ديوار کلاس

 

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزه داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

 

 
 
 
 
 
 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

 
 
 
 
 

براي دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند!

 

 
 

زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم

 
 
 
 

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود(ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري

 
 
 
 

به آسمون نگاه ميکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور  تره رو همه نگاه ميکنن!!

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 19:26  توسط کامیار  | 

نمی دانم دلتنگِ چه هستم اما می دانم که دلتنگم.
 
نفس نفس می زنم و می گویم:
 
دلتنگم. دلتنگ عشقی که سالها پیش جسمش را از من گرفت یا دلتنگ دوست داشتنِ یاری که همین روزها خود بر خود دریغ کردم نمی دانم.
 
نفسهایم تشدید می شود و ادامه می دهم :
 
فقط می دانم که این روزها جای کسی خالیست. چیزی را گم کرده ام. بزرگ است یا کوچک باز هم نمی دانم. آه ! خدایا چقدر ناتوان شده ام. کسی مرا می آزارد. قوی است یا ضعیفم نمی دانم. خوره ای بر جانم افتاده . مسری است یا واکسنی نمی دانم. دوست من! تنهایی بد دردی است. اما بدتر از آن این است که سالها تنها بوده ای و ... و ...و چرا الان باید یادت بیفتد که تنهایی؟
 
اشکی قصد دارد خود را از اسارت چشم راستم آزاد کند. یکی هم از سمت چپ فریاد می زند: آزادی! آزاد شدم. با بغض ، ادامه می دهم :
 
خدایا این زندگی را از من بگیر . بگیر! مال تو! بگیر و هدیه ای را که سالها پیش قولش را دادی به من بده. خودت گفتی . در آن خواب فراموش نشدنی! درست ۸ سال پیش! یادت نیست؟
 
اشکم را که از گونه به پایین می لغزد با آستین دست چپم پاک می کنم. می گویم :
 
یادت نیست ؟ گفتی : "جانت را می گیرم و هدیه ای ارزشمند به تو می دهم". و من در جوابت گفتم: "چگونه از میم بگذرم؟ زندگی ام را چه کنم ؟ آرزوها دارم." فقط صدای تو بود و برزخی که همه ی مردم در آن وول می خوردند. گفتی : "می خواهی ؟" و من اُلاغانه گفتم "نه" . 
 
بغضم می ترکد و با لحنی ملتمسانه ادامه می دهم:
 
اما حالا می خواهم بمیرم. خواهش می کنم.به قولت وفا کن. قول می دهم اگر بار دیگر در خوابم بیایی نه نگویم. نرو... نرو... گوش کن. خواهش می کنم... 
 
اشکهایم به آسانی انقلاب میکنند. همه دارند آزاد می شوندنند. همه دارند آزاد شوند.



اينكه از گذشته ها مردان به عنوان خواستگارى نزد زن مى رفته اند و از آنها تقاضاى همسرى مى كرده اند،از بزرگترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن بوده است. طبيعت،مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفريده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن.طبيعت،زن را گل و مرد را بلبل،زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است.اين يكى از تدابير حكيمانه و شاهكارهاى خلقت است كه در غريزه مرد نياز و طلب و در غريزه زن ناز و جلوه قرار داده است.ضعف جسمانى زن را در مقابل نيرومندى جسمانى مرد،با اين وسيله جبران كرده است.

خلاف حيثيت و احترام زن است كه به دنبال مرد بدود.براى مرد قابل تحمل است كه از زنى خواستگارى كند و جواب رد بشنود و آنگاه از زن ديگرى خواستگارى كند و جواب رد بشنود تا بالاخره زنى رضايت خود را به همسرى با او اعلام كند،اما براى زن كه مى خواهد محبوب و معشوق و مورد پرستش باشد و از قلب مرد سر درآورد تا بر سراسر وجود او حكومت كند،قابل تحمل و موافق غريزه نيست كه مردى را به همسرى خود دعوت كند و احيانا جواب رد بشنود و سراغ مرد ديگرى برود.

به عقيده ويليام جيمز فيلسوف معروف امريكايى، حيا و خوددارى ظريفانه زن غريزه نيست بلكه دختران حوا در طول تاريخ دريافتند كه عزت و احترامشان به اين است كه به دنبال مردان نروند،خود را مبتذل نكنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند; زنان اين درسها را در طول تاريخ دريافتند و به دختران خود ياد دادند.

اختصاص به جنس بشر ندارد،حيوانات ديگر نيز همين طورند;همواره اين ماموريت به جنس نر داده شده است كه خود را دلباخته و نيازمند به جنس ماده نشان بدهد.ماموريتى كه به جنس ماده داده شده اين است كه با پرداختن به زيبايى و لطف و با خوددارى و استغناء ظريفانه، دل جنس خشن را هر چه بيشتر شكار كند و او را از مجراى حساس قلب خودش و به اراده و اختيار خودش در خدمت خود بگمارد.

مرد خريدار وصال زن است نه رقبه او. عجبا!مى گويند چرا قانون مدنى لحنى به خود گرفته است كه مرد را خريدار زن نشان مى دهد ؟ اول اينكه اين مربوط به قانون مدنى نيست،مربوط به قانون آفرينش است. دوم اينكه مگر هر خريدارى از نوع مالكيت و مملوكيت اشياء است؟طلبه و دانشجو خريدار علم است،متعلم خريدار معلم است،هنرجو خريدار هنرمند است.آيا بايد نام اينها را مالكيت بگذاريم و منافى حيثيت علم و عالم و هنر و هنرمند به شمار آوريم؟ مرد خريدار وصال زن است نه خريدار رقبه او.آيا واقعا شما از اين شعر شاعر شيرين سخن ما حافظ،اهانت به جنس زن مى فهميد كه مى گويد :

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 19:22  توسط کامیار  | 

اگه روزی روزگاری سرزدی به نینوا -قصه غربت ماراواسه مولا بنویس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 18:26  توسط کامیار  | 

دلم برای کسی تنگ است…


            دلم برای کسی تنگ است…

            دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

            دلم براي کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد …

            دلم برای کسی تنگ است که با زيبايی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

            دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

            دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

            دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…

            دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شنیدن صدايش را حسرت می کشد …

            دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

            دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

            دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده…

            دلم برای کسی تنگ است که تنهاييم را چشيده…

            دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

            دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

            دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است…

            دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

            دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

            دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگيست…

            دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

            دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 11:49  توسط کامیار  |