نمی دانم دلتنگِ چه هستم اما می دانم که دلتنگم.
نفس نفس می زنم و می گویم:
دلتنگم. دلتنگ عشقی که سالها پیش جسمش را از من گرفت یا دلتنگ دوست داشتنِ یاری که همین روزها خود بر خود دریغ کردم نمی دانم.
نفسهایم تشدید می شود و ادامه می دهم :
فقط می دانم که این روزها جای کسی خالیست. چیزی را گم کرده ام. بزرگ است یا کوچک باز هم نمی دانم. آه ! خدایا چقدر ناتوان شده ام. کسی مرا می آزارد. قوی است یا ضعیفم نمی دانم. خوره ای بر جانم افتاده . مسری است یا واکسنی نمی دانم. دوست من! تنهایی بد دردی است. اما بدتر از آن این است که سالها تنها بوده ای و ... و ...و چرا الان باید یادت بیفتد که تنهایی؟
اشکی قصد دارد خود را از اسارت چشم راستم آزاد کند. یکی هم از سمت چپ فریاد می زند: آزادی! آزاد شدم. با بغض ، ادامه می دهم :
خدایا این زندگی را از من بگیر . بگیر! مال تو! بگیر و هدیه ای را که سالها پیش قولش را دادی به من بده. خودت گفتی . در آن خواب فراموش نشدنی! درست ۸ سال پیش! یادت نیست؟
اشکم را که از گونه به پایین می لغزد با آستین دست چپم پاک می کنم. می گویم :
یادت نیست ؟ گفتی : "جانت را می گیرم و هدیه ای ارزشمند به تو می دهم". و من در جوابت گفتم: "چگونه از میم بگذرم؟ زندگی ام را چه کنم ؟ آرزوها دارم." فقط صدای تو بود و برزخی که همه ی مردم در آن وول می خوردند. گفتی : "می خواهی ؟" و من اُلاغانه گفتم "نه" .
بغضم می ترکد و با لحنی ملتمسانه ادامه می دهم:
اما حالا می خواهم بمیرم. خواهش می کنم.به قولت وفا کن. قول می دهم اگر بار دیگر در خوابم بیایی نه نگویم. نرو... نرو... گوش کن. خواهش می کنم...
اشکهایم به آسانی انقلاب میکنند. همه دارند آزاد می شوندنند. همه دارند آزاد شوند.
اينكه از گذشته ها مردان به عنوان خواستگارى نزد زن مى رفته اند و از آنها تقاضاى همسرى مى كرده اند،از بزرگترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن بوده است. طبيعت،مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفريده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن.طبيعت،زن را گل و مرد را بلبل،زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است.اين يكى از تدابير حكيمانه و شاهكارهاى خلقت است كه در غريزه مرد نياز و طلب و در غريزه زن ناز و جلوه قرار داده است.ضعف جسمانى زن را در مقابل نيرومندى جسمانى مرد،با اين وسيله جبران كرده است.
خلاف حيثيت و احترام زن است كه به دنبال مرد بدود.براى مرد قابل تحمل است كه از زنى خواستگارى كند و جواب رد بشنود و آنگاه از زن ديگرى خواستگارى كند و جواب رد بشنود تا بالاخره زنى رضايت خود را به همسرى با او اعلام كند،اما براى زن كه مى خواهد محبوب و معشوق و مورد پرستش باشد و از قلب مرد سر درآورد تا بر سراسر وجود او حكومت كند،قابل تحمل و موافق غريزه نيست كه مردى را به همسرى خود دعوت كند و احيانا جواب رد بشنود و سراغ مرد ديگرى برود.
به عقيده ويليام جيمز فيلسوف معروف امريكايى، حيا و خوددارى ظريفانه زن غريزه نيست بلكه دختران حوا در طول تاريخ دريافتند كه عزت و احترامشان به اين است كه به دنبال مردان نروند،خود را مبتذل نكنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند; زنان اين درسها را در طول تاريخ دريافتند و به دختران خود ياد دادند.
اختصاص به جنس بشر ندارد،حيوانات ديگر نيز همين طورند;همواره اين ماموريت به جنس نر داده شده است كه خود را دلباخته و نيازمند به جنس ماده نشان بدهد.ماموريتى كه به جنس ماده داده شده اين است كه با پرداختن به زيبايى و لطف و با خوددارى و استغناء ظريفانه، دل جنس خشن را هر چه بيشتر شكار كند و او را از مجراى حساس قلب خودش و به اراده و اختيار خودش در خدمت خود بگمارد.
مرد خريدار وصال زن است نه رقبه او. عجبا!مى گويند چرا قانون مدنى لحنى به خود گرفته است كه مرد را خريدار زن نشان مى دهد ؟ اول اينكه اين مربوط به قانون مدنى نيست،مربوط به قانون آفرينش است. دوم اينكه مگر هر خريدارى از نوع مالكيت و مملوكيت اشياء است؟طلبه و دانشجو خريدار علم است،متعلم خريدار معلم است،هنرجو خريدار هنرمند است.آيا بايد نام اينها را مالكيت بگذاريم و منافى حيثيت علم و عالم و هنر و هنرمند به شمار آوريم؟ مرد خريدار وصال زن است نه خريدار رقبه او.آيا واقعا شما از اين شعر شاعر شيرين سخن ما حافظ،اهانت به جنس زن مى فهميد كه مى گويد :